|
نمی دونم چرا.... هر وقت که تو بخوای من باید باشم.اگه نباشم دلگیر می شی. ولی من همیشه باید صبر کنم کارهات تموم شه تا نوبت من برسه.
از بچگی هر وقت می گفتم از چیزی می ترسم هیچ کسی پناهم نمی داد.لوسم نمی کرد. نمیذاشت پشتش قایم بشم. حلم می داد وسط همونی که ازش می ترسیدم... ومن بیشتر می ترسیدم و می ترسیدم... بعد واسه همون ترس دوباره ، تنبیه می شدم. مشکل، ترسیدن من نبود ، ابراز ترس من بود که تنبیه می شدم. هنوز هم یاد نگرفتم وقتیکه می ترسم نگم.هنوز هم تنبیه میشم. تنبیه درد داره ...
اون روز وقتی بهت گفتم از فیس بوکش پاکت کرده،با یه صدای غمگین گفتی: " اون خیلی وقته که منو از زندگیش پاک کرده." اون موقع از اون جمله و لحن گفتنت تعجب کردم.از خودم پرسیدم چرا این احساس رو داشت؟! حالا جوابم رو می دونم. اون لحن آدم هایی بود که ترک شدن.ولی من جور دیگه ای فکر می کردم. یعنی اینجوری بهم گفته بودی! نمی دونم وسط این همه خاطره فراموش نشدنی جای من کجاست؟ پ.ن : طبق معمول چیزهایی که مربوط به زندگیه خودم میشه رو آخر از همه می فهمم.
من توی خانه ام یک گربه دارم . گربه ام خپل و لوس است. اغلب اوقات سردش است . کنار شومینه که نه تقریبا توی شومینه چمباتمه می زند. غذا هم می خورد.کباب را از همه غذا ها
بیشتر دوست دارد. گربه گشت و گذار و سفر هم دوست دارد.ولی من بیشتر در خانه نگهش می دارم. گربه که آدم نیست که احتیاج به این حرف ها و معاشرت با من داشته باشد ! تازه من خیلی گرفتارم .یادم رفت بگویم، غیر از گربه ، من یک ساختمان چند طبقه هم دارم که باید به کارهای آن رسیدگی کنم. از صبح می روم بیرون .گربه توی خا نه می ماند. چند ساعت بعد برمی گردم و
صبحانه می خورم.چند لقمه ای هم به گربه می دهم. دوباره میرو م و دوباره می آیم . گربه در خانه می ماند. هر بار که بر می گردم
منتظر است بیبیند این بار هم می روم یا می مانم خانه. گربه دوست دارد با او حرف بزنم و بازی کنم . دوست دارد برایش
از جاهایی که رفته ام وکارهایی که کرده ام تعریف کنم ولی من دلم
نمی خواهد ، به نظرم به او ربطی ندارد تازه گربه که آدم نیست که بخواهم با او معاشرت
کنم . البته گاهی اوقات اگر حوصله داشته باشم چیزهایی را که دلم بخواهد برایش تعریف
می کنم. ادامه دارد ...
این روز ها که می گذرد
می می
تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی...
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی ....
زمان ایستاده است. مردمان می
گذرند. من جایی از زمان گم شده
ام.جایی از زمان جامانده ام. روزها نمی آیند ، زمان ایستاده
است ، گذشته در زمان تکثیرمی شود... بیشتر
و بزرگ تر . روز های بی خبری ...
گذشته بزرگ مهربان
دلم سینما می خواهد. وقتی که هوا سرد است. بعد هم یک کافه گرم شلوغ اما آرام. از آن کافه ها که یادش بخیر. کمی دود،ا ندکی بحث و کل کل در باره فیلم نامه ،موسیقی، ... آن نگاه های روشن ناباور ... و زندگی یی که جریان داشت ...
|
About
"سنجاقکی" هستم. Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 تیر 1390 فروردین 1390 مهر 1389 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
نه و سیزده دقیقه |