تبليغاتX
سنجاقک





















سنجاقک

دلم سینما می خواهد. وقتی که هوا سرد است.

بعد هم یک کافه گرم شلوغ اما آرام.

از آن کافه ها که یادش بخیر.

کمی دود،ا ندکی بحث و کل کل در باره فیلم نامه ،موسیقی، ...

آن نگاه های روشن ناباور ...

و زندگی یی که جریان داشت ...


+نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت4:25 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

زندگی  کردن را صرف کنید :

می خراشم   می خراشی    می خراشد

می خراشیم   می خراشید   می خراشند

  ...

+نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت8:53 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |


شیرینی ها رو که دیدم یاد تو افتادم که شبا وقتی می شینیم پای تی وی

یهو می گی کاش شیرینی داشتیم با چایی می خوردیم...

شیرینی هارو که دیدم ذوق کردمو ...

تو هم خوب زدی تو ذوقم

+نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت8:51 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |


گفتی  "این لینک را همیشه باز می گذارم تا هرچه را که بنویسی بلافاصله بخوانم..."

اینجا را بخوان.از اینکه مشتری پرو پا قرص دلتنگی هایم باشی خوش  دل می شوم...

اما... اما پیش از آن مرا بخوان.

خودم را که هر روز با صداهایی کودکانه  ، با سادگی هایی آگاهانه ، با خنده هایی هر چند کوتاه ،  لحظات 

زندگی را برایت به تکه هایی  قابل تحمل تر بدل می کنم.

خودم را بخوان ،من که  روز های جوانی ام  را به حراج تجربه هایت گذارده ام .........

+نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت7:33 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

می خواستم پاکش کنم.وبلاگ رو می گم.کامنت های آشنا دیدم و دلم نیومد.

كاش امروز 30 خرداد 77 بود. از سه ماه ديگه با هم مي‌شديم...........

با هم شدیم و تمام شد.

انگار اون روزها تنها روزایی بود که اشتباه نمی کردیم.

دلتنگی هم دیگه فایده نداره. فقط عذابم رو بیشتر می کنه



+نوشته شده در یکشنبه 12 تیر1390ساعت2:32 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

تصویری که امروز عصر دیدم هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه............. هیچ وقت ..........

+نوشته شده در جمعه 26 فروردین1390ساعت11:15 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

اینجا تنها جایی که فقط مال خودمه.هرچی دلم بخواد می نویسم.دلتنگیهام رو بیشتر.داشتم آلبوم فیس بوک یکی از دوستای قدیمیم رو می دیدم .(دوستی که چند سالی میشه از نزدیک ندیدمش.)که یهو  یکی از عکسای خودم رو دیدم.حدود 6سال پیش بود...دلم گرفت

+نوشته شده در جمعه 26 فروردین1390ساعت11:11 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

همه باورهام رو یک بار دیگه دوره کردم....
وقتی آدم عقایدش رو به خورد دیگران می ده تا اون ها رو بابت گذرا بودن مشکلات زندگی متقاعد کته،مومن بودن به این عقاید برای شخص گوینده خیلی آسون بنظر میاد........ این گوینده وقتی خودش گرفتار بشه باز هم مومن هست؟
من که نبودم!
امروز اولین روز ..... اولین بار.... یه کم استرس دارم.

+نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر1389ساعت10:34 قبل از ظهرتوسط سنجاقکی |

آرزوی مرگم را می کنم..... روزی هزار بار

+نوشته شده در دوشنبه 19 مهر1389ساعت1:56 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی |

I'm empty, like your glass

+نوشته شده در یکشنبه 18 مهر1389ساعت12:4 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی |