تبليغاتX
سنجاقک





















سنجاقک

نمی دونم چرا....

هر وقت که تو بخوای من باید باشم.اگه نباشم دلگیر می شی.

ولی من همیشه باید صبر کنم کارهات تموم شه تا نوبت من برسه.

+نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت2:51 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

از بچگی هر وقت می گفتم از چیزی می ترسم هیچ کسی پناهم نمی داد.لوسم نمی کرد.

نمیذاشت پشتش قایم بشم.

حلم  می داد وسط همونی که ازش می ترسیدم... ومن بیشتر می ترسیدم و می ترسیدم...

بعد واسه همون ترس دوباره ، تنبیه می شدم.

مشکل، ترسیدن من نبود ، ابراز ترس من بود که تنبیه می شدم.

هنوز هم یاد نگرفتم وقتیکه می ترسم نگم.هنوز هم تنبیه میشم.

تنبیه درد داره ...

+نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت10:40 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

اون روز وقتی بهت گفتم از فیس بوکش پاکت کرده،با یه صدای غمگین

گفتی: " اون خیلی وقته که منو از زندگیش پاک کرده."

اون موقع از اون جمله و لحن گفتنت تعجب کردم.از خودم پرسیدم چرا

این احساس رو داشت؟! حالا جوابم رو می دونم.

اون لحن آدم هایی بود که ترک شدن.ولی من جور دیگه ای فکر می کردم.

یعنی اینجوری بهم گفته بودی!

نمی دونم وسط این همه خاطره فراموش نشدنی جای من کجاست؟


پ.ن : طبق معمول چیزهایی که مربوط به زندگیه خودم میشه رو آخر از همه می فهمم.


+نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت10:39 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |


 

من توی خانه ام یک گربه دارم . گربه ام خپل و لوس است.

اغلب اوقات سردش است . کنار شومینه که نه تقریبا توی شومینه چمباتمه می زند.

 غذا هم می خورد.کباب را از همه غذا ها بیشتر دوست دارد.

گربه گشت و گذار و سفر هم دوست دارد.ولی من بیشتر در  خانه نگهش می دارم.

گربه که آدم نیست که احتیاج به این حرف ها و معاشرت با من داشته باشد !

تازه من خیلی گرفتارم .یادم رفت بگویم، غیر از گربه ، من یک ساختمان چند طبقه  هم دارم که باید به کارهای آن رسیدگی کنم.

از صبح می روم بیرون .گربه توی خا نه می ماند. چند ساعت بعد برمی گردم و صبحانه می خورم.چند لقمه ای هم به گربه می دهم.

دوباره میرو م و دوباره می آیم . گربه در خانه می ماند. هر بار که بر می گردم منتظر است بیبیند این بار هم می روم

یا می مانم خانه. گربه دوست دارد با او حرف بزنم و بازی کنم . دوست دارد برایش از جاهایی که رفته ام وکارهایی

که کرده ام تعریف کنم      ولی من دلم نمی خواهد ، به نظرم به او ربطی ندارد تازه گربه که آدم نیست که بخواهم با او معاشرت کنم . البته گاهی اوقات اگر حوصله داشته باشم چیزهایی را که دلم بخواهد برایش تعریف می کنم.

ادامه دارد ...

 

 

+نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت11:56 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

 


این روز ها که می گذرد

+نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت0:21 قبل از ظهرتوسط سنجاقکی | |

   می می

+نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت2:52 قبل از ظهرتوسط سنجاقکی | |


تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی...

تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی ....

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت11:38 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |


زمان ایستاده است. مردمان می گذرند.

من جایی از زمان گم شده ام.جایی از زمان  جامانده ام.

روزها نمی آیند ، زمان ایستاده است ،  گذشته در زمان تکثیرمی شود... بیشتر و بزرگ تر .

روز های بی خبری  ...  گذشته بزرگ مهربان

 

                                                                

+نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت1:44 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

دلم سینما می خواهد. وقتی که هوا سرد است.

بعد هم یک کافه گرم شلوغ اما آرام.

از آن کافه ها که یادش بخیر.

کمی دود،ا ندکی بحث و کل کل در باره فیلم نامه ،موسیقی، ...

آن نگاه های روشن ناباور ...

و زندگی یی که جریان داشت ...


+نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت4:25 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |

زندگی  کردن را صرف کنید :

می خراشم   می خراشی    می خراشد

می خراشیم   می خراشید   می خراشند

  ...

+نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت8:53 بعد از ظهرتوسط سنجاقکی | |