تبليغاتX
سنجاقک
 

گاه می گذرد

 

 

 

 

 

من بر روزگار می گذرم

اندوه را کنار گذاشته ام




اما گاه گر یه می کنم






 

 

روزگار نیز  گاه بر من می گذرد


 


 

نوشته شده توسط سنجاقکی در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 11:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ما...

 

 

ما سه نفر بوديم:

گربه و من و سنجاقک


سنجاقک
بال چپش درد می‌کرد.

ديروز
کنار پنجره
بی‌صدا فوت کرد.

ما دو نفر هستيم:
گربه و من.
گربه تمايلي به بازي ندارد.
بیمار است.

شايد
روي صندلي
يا زير درخت بيد
فوت کند.

ما يک نفر مي شويم:

من...

که نمي دانم
چگونه
کنار پنجره
روي صندلي
يا زير درخت بيد
نبودنت را تاب بياورم




به نقل از سارا محمدی اردهالی"

 

 



 

نوشته شده توسط سنجاقکی در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 0:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دور مشو



آباد
اگر
نمی
کنی
ویران
مکن
مرا
...  
دور
مشو
دور
مشو
...


  


 

نوشته شده توسط سنجاقکی در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 5:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نمایی از هیچ چیز

 

 

نمایی از واقعیت در برابر من
ن
مایی از من
از هستی انسان بودن
از فرار تا بدانجا که نمی دانی
گریزگاهش کجاست
و غوطه ور شدن در تمنایی گنگ

تردیدی محض

و باز هم نمایی از من در برابر من...


حرفی از آن نام
از پارگی ذهن
از گره خوردن دل

ومعلق ماندن در آن هنگام
 که از حس اطمینان و یقین سرشار می شوی

و باز می یابی  که هیچ چیز وجود ندارد

هیچ نیست

و دوباره از نو همان سوال
همان تردید

و تنها او مانده است
یادگار عشق

و تا انتها نیز او می رود
تکرار مسیرانسان بودن

و بدانجا می رسد که هیچ چیز نیست

مگر یادگار عشق

 


 

نوشته شده توسط سنجاقکی در یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 5:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پوست



مدت ها بود که در خودم پیچیده بودم.سخت.

 

نه زمان می گذشت نه من.

 

دلم می خواست دنیا را از بالا ببینم.

فکر کنم حسابی خنده ام  می گرفت ولی خیالم راحت می شد.

...اما نمیدانم چه شد که دوباره بپا ایستادم....

 

درد داشت اما پوست انداختم.

 

 

        پوست انداختن سخت است اما به تازه شدنش می ارزد....
                                                                                     
            و این داستان ادامه دارد...


   


 

نوشته شده توسط سنجاقکی در جمعه 23 فروردین1387 ساعت 8:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


حضرت حافظ

 

 

درد عشق ارچه دل از خلق نهان می دارد      حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سنجاقکی در پنجشنبه 22 فروردین1387 ساعت 2:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نشانی

"خانه دوست کجاست؟"
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد .
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
 و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است
ودر آن عشق به اندازه پر های صداقت آبی ست
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟

                                                                    سهراب سپری


 

نوشته شده توسط سنجاقکی در دوشنبه 19 فروردین1387 ساعت 3:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بخوان..

می نویسم
می نویسم.مرا بخوان.
به وسعت بودنت  به حرمت دچار شدنت مرا بخوان...
مرا بخوان که می نویسم...


 

نوشته شده توسط سنجاقکی در شنبه 17 فروردین1387 ساعت 3:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting